جمعه ۱ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

دیوار سوم

بعد از غیبتی اجباری که با فیلتر شدن این وبلاگ شروع شد و با زحمتی که یحیی اسکندریِ عزیز با همه یِ مشغله ها وگرفتاری هایِ کاری کشید برایِ دیوارِ سوم ، حاالا برگشته ام که دوباره یا سه باره یا چند باره شروع کنم . پس با من به دیوار سوم بیایید :
http://divarema3.blogspot.com/

دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

شکستنم


هستم
تا شکستنم
شنیده شود
برایِ آن هایی که هنوز
به آغازِ فصل سرد
ایمان نیاورده اند

سکوتم

فریاد می شود
وقتی بشکنم
در مرزِ لبخندِ ساعتِ دیواری

وقتی شکستنم

فریاد می شود . . .


امید پویان - زمستان 89

یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سوسو


اول تماس تلفنی بود . صحبتی به قول خودشان دوستانه . برای حماسه و بزرگداشت آن داشتند برنامه ریزی می کردند . می گقتند می خواهند از همه ی نیروهایِ موجود استفاده کنند . حالا از کی نیرویِ آن ها شده بود؟! ... لابد شده بود دیگر ! صحبت هایِ تلفنی که جواب نداد رسیدند به دیدار دوستانه . قرار گذاشته شد . یعنی گذاشتند . سر ساعت رفت . مثل همیشه . بحث شروع شد . از شکسته شدن توطئه ی دشمنان گقتند و این که روز بیعت روز اتمام حجت بود . گفت اگر اینطور است دیگر چه جایِ نگرانی . همه آمدند و بیعت کردند و خلاص ! اما گفته بودند ما نگران شماها هستیم . شما ها که دارید مسیر را اشتباهی می روید . گفته بود نگران نباشید . ما که کلن از هر چی مسیر و غیره ا ش راحت شده ایم . شما هم راحت باشید . اما گویا نگرانی ها بیشتر از این حرف ها بود که با یک جمله دو جمله حل شدنی باشد . بنا را گذاشتند به دیدارهای روزانه . از صبح تا خود تاریکیِ هوا . کلن گفتند فعلن کار و غیره را هم بیخیال شود و مرخصی استعلاجی بکشد ! از آن شنبه تا این شنبه شد کار هر روز حاضر غایب شدن و گفتمان و غیره اش . آن ها حوصله داشتند قد این هوا و او هم که به گفتمان هایِ اینطوری که هیچ ، از نوع مشتمانی اش را هم عادت داشت . اصولن اینها با قبلی ها فرق داشتند . نرم تر بودند و اهل تبادل نظر . اما طوری نظراتشان را می چیدند تا به جایی برسند که از قبل قرار بود برسند . یک هفته که تمام شد و دی ماه رسید به روز دهمش ، پروژه هم تمام شد . با چشمان بسته بردند و با همام چشمان بسته آوردندش . اما او از زیر همان سیاهی ها همه ی نور هایی را که از روزنه ها سو سو می زدند دیده بود . سو سو هایی که رفته رفته به روزهای پر نور خواهند رسید . این را یکی از همان ها در گوشش خوانده بود . . . پر از نور . . . پر از نور .

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

فاتحان


اینها را که می بینید نه چیزی گم کرده اند و نه چیزی پیدا ! اینها عاشقان ولایت هستند که جایِ پایِ متبرکی را به چفیه ها شان می مالند تا سرمه یِ چشمشان باشد و مرحم درد ! اینها همان هایی هستند که . . .
سال 84 بود . ساعت از 12 شب گذشته و من و چند نفر از روزنامه نگارن همکار در حیاط ساختمان استانداری زنجان به نتیجه ای فکر می کردیم که همه مان را مبهوت کرده بود . مموتی برنده شده بود و ما در خنکای شب و در سکوت پر معنایی که در روشنایی مهتاب گاه با رقص نسیمی در میان برگ هایِ درختان می شکست به آینده می اندیشیدیم . ناگهان سر و صدایِ فریاد و موتور هوندا 125 و بازیِ پرچم ها آن سکوت را به وهمی پر صدا تبدیل کرد ! آن سویِ نرده ها عده ای پیروزمندانه فریاد می زدند و به ما نگاه می کردند . کسی را یارایِ گفتن چیزی نبود . پیروز بودند و در حال ابراز خوشحالی و البته خط و نشان کشیدن . یکی از حاضران نجوا کنان پرسید چه خواهد شد ؟! گفتم هیچ ! اما روزی را می بینم که اعتراضی نخواهیم داشت حتی به مسئول فضایِ سبز پارک محله مان ! خوب نگاهشان کنید . چقدر شبیه همان هایی هستند که آن شب پیروزمندانه فریاد می زدند و چون فاتحان جنگ بر دهان کف می بردند و خون در چشمان می چرخاندند .


مثل موجی ام که می خواد سر به صخره ها بکوبه